|
|
|
|
سلام بالاخره موفق شدم اینو داشته باشین تا بعد
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام خوبین بچه ها تولد امام رضا (ع) رو بهمتون تبریک میگم ما از مشهد برگشتیم باندازه یک کوه کار برام درست شده فرصت ندارم بعدا میام براتون سفرنامه کسری پلو و خانواده محترم را تعریف مینمایم. راستی امروز صبح که میومدم اداره از میدون ولیعصر تا هفت تیر بمیزان وحشتناکی نیروهای انتظامی و پلیس و گارد ویژه و از همه نوعش بودن خیلی وحشت کردم یکسری تو اول میدون ولیعصر بودن که کل لباساشون مشکی بود و پشتش نوشته بود پلیس خیلی وحشتناک بودن مثل گرگای وحشی داشتن بهمون نگاه میکردن خیلی ترسیده بودم. دالی تا بعد ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام به به خوبین خوشین ؟ چه خبر . امیدوارم که همتون خوب باشین یه جوری شدم نمیدونم چرا ؟ کم خونیم خیلی وحشتناک شده وقتی هم که اینطوری میشم بگذریم پنجشنبه ساعت دو بعدازظهر حرکت بسمت مشهد با قطار به به خیلی قطار رو دوست دارم ولی نمیدونم چرا همش دلشوره دارم مامانم هم با ماست یعنی با اون خودمونو همراه کردیم میدونین چیه؟ همش فکر میکنم نکنه چون امسال تولد امام رضا (ع) ۸/۸/۸۸ هستش و خیلی هم شلوغ میشه یکدفعه همین عمال انگلیس و آمریکا که میگن همش تو شورشها دست دارن بیان و اونجا خرابکاری کنن و من بیچاره اونجا تلف بشم خیلی میترسم بیشتر هم بخاطر کسری دوست ندارم اون طوریش بشه چیکار کنم دارم از دلشوره میمیرم. دعا کنید عوضش برمیگردم براتون تعریف میکنما؟ میدونید که منم روده دراز خلاصه دعا دعا اگرهم بتونم از پس آپلود عکس بربیام براتون عکسم میزارم عین عقده ای ها شدم دوست دارم یک عالمه عکس براتون بزارم بابا کمک کنید دیگه نمیدونم چرا نمیتونم اون سایت قبلی که اینکارو میکردم خیلی راحت بود میرفتم بروز میکردم عکسمو دکمه آپلود رو میزدم بعدشم یه لینک بهم میداد کپی میکردم خیلی راحت بود یدونه اونجوری برام پیشنهاد بدین مگه عکس نمیخواین؟ میخوام عکس لباسی که مامانم از سوریه آورده بزارما؟ ببخشید اول صبحی چرت و پرت میگم . فعلا بای و دعا ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام خیلی خسته ام صبحها خیلی بسختی از خواب بیدار میشم باید داروهامو سروقت استفاده کنم دیشب اینکارو نکردم از بس خسته بودم از روز جمعه که از خونه مادرشوهره یعنی تولد وحید اومدیم دقیقا تا پامونو گذاشتیم بیرون حبیب مثل هاپوها شده نمیدونم چرا هر شب هم به نوعی غر میزنه و شبو خراب میکنه دیشب کسری از دست غرغرای باباش کلی گریه کرد بچم بعدشم باباش اومد کسری و بغل کرد برد اتاق خواب و مدام بهش میگفت ببخشید بابایی نمیدونم مادره چی بخوردش داده ولی من صبورانه آرومش میکنم. میگم شاید از خستگیه یا اینکه از دستشون ناراحته دلم براش میسوزه. بگذریم الان چندروزیه تو سازمانمون خیلی شلوغه استخدام دارن وحشتناک تمام فرمهاشونم من تهیه کردم و تا الان یه چهل تایی یه بیست و پنجتایی امروزم پنجاه تا اماده کردیم از کت و کول افتادیم البته ۱۱صفحه فرمه این معاون مالی اداری جدیدمون خیلی به مسائل روانشناسی اعتقاد داره و این یازده صفحه شامل چهارسری فرم یه دو صفحه اطلاعات فردی و شخصی یکسری ریسک پذیری یکسری اعتماد بنفس و یکسری هم .... خلاصه کلی سرکاریم حسابی خیلی خیلی خسته میشم کارهای روزمره ام هم همه عقب افتادن . پریشب وقتی رفتم خونه شام خواستم عدس پلو درست کنم دیدم پیازمون تموم شده بنابراین نتونستم گوشت چرخکرده کنارش بذارم و بنابراین غذارو با سنبه از گلومون رد کردیم در حین درست کردن غذا بودم که کسری خان فرمودن که مامایی مامایی اییا اییا منم دویدم دیدم بله آقا رفته از طبقه پایین کمدش بین انواع بسته های زیپدار لباساش و جعبه عروسکش ویدئو رو که دیگه عملا کاری باهاش نداریم درآورده از اتاق خواب با دستهای کوچولوش حمل کرده آورده تو پذیرایی بعد تمام فیشهای ماهواره رو که به تلویزیون وصل میشه درآورده زده به ویدئو تکون تکون میخوره میگه مامایی نانای یعنی مامان این دستگاه نانای یعنی آهنگ و رقص پخش میکنه کلی خندیدم و بردم گذاشتم سرجاش جدیدا هم پایه بلندگوی ضبط رو برمیداره بجای اینکه بره روی پایه بلندگو بایسته خود بلندگوی ضبط رو واژگون کرده و روش وامیسته با فیشهای تلویزیون بازی میکنه نمیدونم چرا اینقد به فیشها علاقه داره تا میایم فیلمی چیزی رو با هیجان دنبال کنیم به چهره هامون نگاه میکنه دقیقا سربزنگاه بدو بدو میره فیشهارو میکشه و اتصال ماهواره رو قطع میکنه و مارو میزاره تو خماری دیروز یادم افتاد که هم کلم پلو تو فریزر دارم هم نصف عدس پلوی بدون گوشت مونده و هرکدوم باندازه یک وعده غذایی کافیه بهمین خاطر تا رسیدم خونه مامان گفتم مامان کسری رو امروز بردید پارک گفت نه. گفتم پس من کسری رو میبرم بگردونمش گفت برات گوجه و خیار و سیب زمینی و پیازی که گفته بودی تهیه کردیم گفتم باشه برمیگردم میبرم. بعد با کسری رفتم محله بغلی با پای پیاده برای رفتن به اون محل هم باید از یه بلوار رد بشیم با کسری از کنار پیاده روی بلوار که میرفتیم سایه مون روی دیوار افتاده بود کسری رو با سایه آشنا کردم اونم با سایه خودش حال میکرد و به سایش دست تکون میداد بعد که میدید سایه هم دستش تکون میخوره از خوشحال جیغ میزد گفتم : کسری ببین عکست رو دیوار افتاده اسمش سایه س تکرار کن؟ اونم تکرار میکرد . بعد از روی پل هوایی رد شدیم خیلی ذوق زده شده بود ماشینایی رو که از زیر پل عبور میکردن با هیجان نگاه میکرد و روی پل میدوید و جیغ میکشید بعد اومدیم پایین رفتیم اونطرف بلوار بعدم رفتیم براش دوتاسیخ جیگر خریدم خورد البته رفت روی یه موتور سیکلت سوار شدید آخه جدیدا خیلی به موتور علاقه نشون میده هرجی موتور میبینه باید سوار بشه مال دوتا پسر جون بود اون طفلکیها هم هیچی نگفتن تا شازده کوچولوی من خوردنش تموم بشه بعد اومدن یه ماچ گنده ازش گرفتن و سوار شدن رفتن ما هم براهمون ادامه دادیم یک کمی دیگه که جلوتر رفتیم به اون پارک موردنظرم رسیدیم با هیجان جیغ زد و گفت مامان پاک پاک گفتم آره دیگه خوب آوردمت پارک بعدشم رفت تو پارک کلی سرسره بازی کرد از این سرسره های سرپوشیده و پیچ پیچی و بعد یه سرسره هم بود که اولش بجای پله صخره نوردی داشت بعد میرفتی بالای تپه و سر میخوردی پایین جالب اینجا بود که بجای جای پاها روی صخره اشکالی از حیوانات مثل لاک پشت و خرس و قوچ بود البته عکس سرشون بعد کسری رو بالاگذاشتم رفت و از اونم سرخورد بعد گفتم مامایی دوست داری ببرمت سوار ماشین گُنگه بکنم؟ گفته آره آره ماشین گُنگه. بعد رفتیم اونطرف خیابون سوار اتوبوس شدیم رفتیم جایی دورتر بعد دوباره پیاده شدیم برگشتیم بسمت خونه و دوباره تو ایستگاه برگشت سوار اتوبوس شدیم اومدیم خونه یه توپ کوچولوی قرمز رنگم که شکل همین شکلکا هستن بعدشم رفتیم خونه کلی حال کرد بچم شبش هم مامان اینا اومدن شب نشینی و بعدم خوابیدیم. راستی یه خواسته دارم اداری دعا کنید حل بشه اگه حل بشه خبرشو بهتون میدم دعا یادتون نره احتمالا برای تولد امام رضا میریم مشهد. ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام خوبین هفته خیلی بدی بود خیلی بیحال بودم نمیدونم چرا بعد از ماه رمضون مثل افسرده ها شدم هیچی شادم نمیکنه دیروز یکی از اقوامون فوت شد پسرعموی مامانم بود خدابیامرز. مامانم دیروز صبح یعنی دوشنبه ۲۰/۷/۸۸ بهم زنگ زد کلی داد و هوار سرم کشید که چرا کفش و دمپائیهای کسری رو نیاوردی کلیدخونتونم با خودت بردی آخه روز یکشنبه اصلا بزار از اول بگم هی میرم عقب . روز یکشنبه که از سرکار رفتم خونه خیلی دیر رسیدم آخه سرویسمون رو یکی چغلی کرده معاون اداری مالی ازمون گرفته بهمین خاطر من با ماشین راه رفتم و چون بعد از ماه رمضون خیلی ترافیک وحشتناک شده فکرشون بکنید که من ساعت پنج بعدازظهر از سرکار دراومدم و ساعت هفت و نیم رسیدم خونه صبحشم چون با همکارم خانم یزدانی به بوستان پردیس بانوان برای مسابقه دارت رفته بودیم دیگه بعدازظهر آقای واحدی سرپرست واحدمون اجازه ندادکه برم باشگاه گفت بمون کاراتو تموم کن این بود که دیر رفتم و دیر هم رسیدم دیدم مامانم اینا نیستند سرکوچه آقاجونو دیدم گفت با زهرا اینا رفتن بیرون فکر کردم کسری هم نیست رفتم یه دوری زدم و داروخانه دارومو که برای پوستم بود گرفتم (عسل جون آشیانه عشق مشابه ایرونی همون دارویی که برات گفته بودم )خلاصه برگشتم خونه مامان دیدم کسری خونه بوده با الهام مامانم با زهرا رفتن که مامان دندوناشو بکشه آخه یکی دوتا از دندوناش خراب شده بود و بخاطر سنش میخواد مصنوعی بزاره اومدم که کسری رو ببرم دیدم مامان و زهرا اومدن طفلی مامان شیش تا از دندوناشو کشیده بود ما رفتیم خونه حبیب هم زنگ زد که زود میاد خونه . تو راه اومدن از اداره حبیب زنگ زد دید که دیر دارم میرسم گفت برای شام خودتو اذیت نکن حاضری بزار منم رویدادهای هفته رو گذاشتم جلوش دیدم خواهرزادمم برام غذا آورد همون ماستافاهه یادتونه؟ محلیه خیلی دوستش میدارم اونو تکی خوردم برای حبیب و کسری هم قرمه سبزی یک روز قبل رو تو ماکرو فر گرم کردم درضمن شب قبل حبیب گوشی یه آقایی رو تو ماشین پیدا کرده بود و آدرس و تلفن خونه رو بخاطر کم بودن شارژ موبایل آقاهه داده بود که اونم با یه جعبه شیرینی تره خیلی بزرگ حال داد بهمون خلاصه ایمان که اون غذا رو آورد منم کلی از شیرینی رو دادم برد برای مامان اینا ولی چشمتون روز بد نبینه یه دل پیچه و حالت تهوعی گرفتم که نگو شوشو هم که اصلا تحمل نداره مثل هاپوها شده بود همیشه این موقع ها بجای اینکه مهربون بشه هاپو میشه آخه چون خسته میاد دوست داره که من سرحال باشم منم که حتی نمیتونستم پاشم برم دستشوئی گلاب بروتون خلاصه هی غر میزد که چرا بلند نمیشی حتی نمیتونستم جوابشو بدم خیلی حالم بد بود لج کردم رفتم تو اتاق خواب روی تخت خوابیدم دیدم شازده پسرم اومد سراغم هی دستای نازشو کشید رو صورتم گفت مامایی اوف شدی ؟ گفتم آره دیدم دوید رفت از آبسرد کن یخچال برام بیاره دیدم طفلکی گل پسرم باندازه یه بند انگشت ته لیوان برام آب آورده میگه بخور خوردم و بوسیدمش و حال کردم به آقا همسره گفتم بفرما از این یه ذره بچه یاد بگیر خلاصه منی که حتی یکبارم نشده بود که ظرفام بمونه نتونستم ظرفامو بشورم و موند برای صبح ولی صبح قبراق بلند شدم بالا البته وقتی برای مسابقه دارت که رفته بودم دیدم مسابقه دوچرخه سواریم میدن رفتیم یه دورم اونجا زدیم کل دور پارک رو که خیلی طولانی بود یه دور باید میزدیم من چهار دقیقه و بیست ثانیه رفتم و بعد هم یه بلوز و یه شلوار ورزشی بهمون دادن برگشتیم اداره و شبم که اونطوری شده بودم . دیروزم که طفلی مامان میخواست بره تشییع جنازه که کسری نه کفش داشته نه کلید خونمون این بود که رفته بوده کفش فروشی اونم بسته بوده بعد میاد آژانس بگیره ماشین نداشتن میاد کسری به بغل بدون کفش از رو پل هوایی رد شده اونطرف خیابون که سوار ماشین بشن یکدفعه نزدیک بوده از پشت بچه بغل از پله ها بیفته که یکی دو تا آقا از پشت نگهش میدارن خدا بهشون رحم میکنه نزدیک تهرانسر کسری هی به مامان میگه عزیز اوم و به دهنش اشاره میکنه مامان میگه چیه مامان دهنت که چیزیش نیست دوباره میگه متوجه نمیشه و یکدفعه کسری هم ببخشید گلاب بروتون حالش بهم میخوره روی مامان و کثیف میکنه راننده هم کلی غر میزنه باوجودیکه ماشینش رو مامان تمیز کرده بوده و این میشه که مامان هم عصبانی میشه میگه بیا این ده هزار تومان برو کارواش مرده باز غر میزنه مامان میگه تو دیگه خیلی نفهمی هم کرایه تون رو دادم هم پول کارواش بیچاره ندید بدید و ... زنگ میزنه زهرا با ماشین میاد دنبالشون تو خیابون آب میخرن مامان کمی خودشو مرتب میکنه کسری رو میده به زهرا خودش هم میره خونه پسرعموش که عموی زندائیم هم میشه و قبل از اینکه بره داخل یه اسپری میخره خالی میکنه رو خودش و ... خلاصه داستانی داشته طفلکی . بعدازظهرم من رفتم دنبال کسری زهرا گفت میخوام برم برای سودابه کادوی تولد بخرم منم باهاش رفتم و برای کسری یه کلبه خریدم یه بلوز خیلی خوشگل هم برای خودم . راستی خیلی دوست دارم عکس بزارم بعد از او اغتشاشات بعد از انتخابات سایتی که عکس آپلود میکردم خراب شده و حتی عکسای قبلی کسری هم رفته نمیدونم چطور برگردونم آیا برمیگرده یا نه و اگر سایتی سراغ دارید که سریع و راحت میشه عکس آپلود کرد حتما زود زود برام آدرس بدین تا هم عکس پیراهنی که مامان از سوریه فرستاده بزارم هم چندتا عکسی مشتی و باحال از کسری و هم عکس این بلوزم رو . خلاصه تا رسیدم خونه کلبه شو نصب کردم و کسری دیگه از توش بیرون نمیومد بعد هم مامان گفت شام بریم اونجا چون زهرا و معصومه خونشون بودن شام رفتیم اونجا بعد از شام هم همسری اومد اونجا شام خورد و برای دیدن مامان که دندوناشو کشیده بود آبمیوه خریده بود. بعدهم گفت که مامانش برای جمعه دعوتمون کرده بریم تولد وحید برادرشوهر کوچیکه یعنی آقا دوماد در ضمن امروز هم سمیه خانم با مادرشون از اردبیل تشریف فرما میشوند. بعد امروز صبح تا که رسیدم اداره خانم یزدانی گفت بدو بیا یه خبر خوب گفتم چی گفت بدو بیا تو مسابقه دوچرخه سواری نفر سوم شدی بدو برو کادوتو بگیر نقدیه رفتم دیدم هی بدک نیست 40هزار تومان جایزه گرفتم . خلاصه این بود وقایع این چند روز فردا هم که تعطیل هستیم و حال میکنیم. پی نوشت : سلام من این پست رو سه شنبه هفته قبل گذاشته بودم اما نمیدونم چرا جاگذاری نشده بوده امروز براتون گذاشتم راستی چهارشنبه به مراسم ختم و رسوندن صاحب عزاها به خونه هاشون گذشت بعدشم شام رفتم خونه و ماکارونی جاتون خالی گذاشتم کسری کلی حال کرد خاله هام با خواهرم فرشته اینا خونه مامانم اینا بودن و از اینکه مامان به من نگفت شام برم اونجا از دستش دلخور بودم پنجشنبه هم فقط گریه کردم کلی بچم ناراحت شد نمیدونم چرا جون نداشتم کارامو انجام بدم آخه خیلی به تمیزی خونه اهمیت میدم و برام مهمه چون فقط هفته ای یکبار میتونم اینکارو انجام بدم بهمین خاطر همش گریه میکردم تا ساعت دو بعدازظهر نتونستم کاری انجام بدم کسری هم ساعت دو با فرشته رفت خونه مامان اینا تا ساعت هفت شب خوابیدم البته اسمش خواب بود اما مثل جنازه بغل گوشی تلفن خوابیدم چون حتی حال نداشتم از رو تخت بسمت تلفن بیام خیلی حالم بد بود انگار جون از بدنم بیرون اومده بود هفته گذشته مدام سرفه خشک داشتم بعدشم صدام گرفت پنجشنبه که صدام کیپ کیپ بود. ساعت هفت بلند شدم کمی بهتر شده بودم آشپزخونه و پذیرایی رو گردگیری کردم تا هشت و نیم شب بعدشم رفتم خونه مامان شام بزور کمی شام خوردم کسری هم کلی آتیش میسوزوند هنوزخالم اینا و فرشته اینا اونجا بودن. بعد از شام اومدم خونه مثل جنازه افتادم تا صبح که حبیب دیرتر میرفت سرکار بعد از صبحانه و بقیه گردگیری و جارو برقی و شستن حیاط و ... و البته کل کل کردن با کسری دوتایی ناهار خورده و بعدشم رفتیم حموم دوست داشتم یکساعتی استراحت کنم اما حبیب گفت زود بریم دنبالش که با هم برای برادرش وحید (تولدش) کادو بگیریم منم سریع خودمو کسری و آماده کرده نزدیک چهار بعدازظهر گلوله به سمت حبیب اتوبان خیلی خلوت بود و سریع رسیدیم حبیب نزدیک میدون تجریش به ما ملحق شد تا کسری اذیتم نکنه بعدشم رفتیم برای وحید یه ست ادکلن و اسپری خریدیم کادو کرده رفتیم یه سمبوسه زدیم تورگ بعدشم البته بین پارک ماشین تا دم بازار تجریش برادرشوهرم حمید جلومون نگهداشت تا یه جایی رسوند بعدشم رفتیم تولد جلوی خونواده سمیه تحویلمون گرفتن بعدشم شام بعدشم جشن تولد مادر سمیه برای وحید یه دستبند طلا خریده بود خواهرشوهرم گوشی نلفن مدل قدیمی مادرشوهرم سشوار لیلی جاری بزرگه البته از من کوچیکتره من بزرگم آره اونم یه اسپری خریده بود دیگه اینکه همین آهان یکدفعه دیدم جاری خانم یه کادو داد به خواهرشوهره و گفت تولدت مبارک من میدونستم مریم خواهرشوهره بیست و سوم مهر تولدشه ولی وقتی گفتن وحید جمعه تولدشه فکر کردم تاریخارو اشتباه کردم و مریم روز دیگه ایه تو تولدم از مریم پرسیدم راستی تولد تو کی بود گفت دیروز بوسیدمش و گفتم من پس درست فکر میکردم آخه میدونین چیه؟ من تصمیم داشتم که اون بلوز سفیده رو که از تهرانسر خریده بودم یا به سمیه بدم یا به مریم برای تولدش و هی با خودم میگفتما که ببرمش اشتباه کردم نبردم با خودم وگرنه اونجا حالشونو میگرفتم ولی اکشال نداره جاریه اسپری بهش داد ولی من امروز هم اومدم سرکار دیشب دو نیمه شب خوابیده و صبح هم ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم و صبح یه عالمه کار کردم و این شکلیم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت امروز کلی کار داشتم جسته و گریخته مطالبتون رو خوندم زنگ زدم به مامانم گفتم کسری چطوره گفت دیگه باهاش کاری ندارم نمیدونم از دستش چیکار کنم گفتم مگه چیکار کرده گفت دیروز کلی هویج خریده پوست گرفته خرد کرده و شستم امروز هم وسط حیاط اجاق رو آماده کرده سرخشون کردم دیدم تلفن زنگ میزنه با خیال راحت رفتم تلفنو جواب بدم زهرا خاله کسری بود. دیدم کسری بدو بدو اومده میگه عزیز اییا پور شد پور شد گفتم چی پرشد گفت: پور شد رفتم دیدم چشمتون روز بد نبینه کسری خان شیلنگ آب رو بسته به داخل هویجها اونا هم همینطور سرریز شدن تو حیاط گفتم خوب مامان جمع میکردی میشستی گفت آخه گل پسرت هرچی آت و آشغال و گل و خاک تو باغچه بوده ریخته بود توشون گفتم اگه من جات بودم حتما تنبهش میکردم گفت آخه با تنبیه بچه که هویجام برنمیگردن میخواستم واسه زمستون فریزری کنم. گفت : فقط تونستم بشینم گریه کنم
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام هفته پیش مدام توی تهران بارون میبارید همون موقع که مامان اینا رفتن مشهد یعنی دقیقا چهارشنبه قبل از عید فطر همینکه مامان اینا سوار آژانس شدن بارون شروع به باریدن کرد. یه لحظه بارون مثل سیل با آسمون غره شدید بعد یکدفعه انگار که خدا شیرفلکه بارونش رو بسته باشه بعد دوباره سیل میبارید خیلی باحال بود بقول همکارم خانم رمضانی حال و هواش حال و هوای دونفری بود البته برای ما سه نفره خیلی دوست دارم توی بارون که هوا هم سرد نیست قدم بزنم عاشق این کارم. همین قضیه باعث شد که یک سری به لباسهای زمستونی کسری بزنم پارسال که با یکی از همکاران برای آموزش کلاس حضور و غیاب یعنی همین دستگاههای کارتخوان رفته بودیم توی امیرآباد بغل شرکت دنیای پردازش یه پاساژ نقلی دو طبقه بود که خیلی مغازه های خوبی داشت من یه بلوز ابریشمی توری طرح زمستونی صدفی رنگ خریدم برای خودم برای کسری هم یه کاپشن جلیقه مانند اسپورت خیلی خوشگل خریدم مغازهه تمام اجناسش مارک و خوب بود و مخصوص بچه ها یه کیف فانتزی طرح دامن هم برای دختر مدیرمون یاسمن خانم خریدم آخه از قبل یاسمن همیشه میومد پیش من و با اسم کوچیک منو جلوی همکارا صدا میزد بنابراین فکر نکنید که بخاطر پاچه خواری بوده مدیرمون دوست دائیم هم هست و رابطه خوبی باهم داریم. خیلی حاشیه رفتم خلاصه این جلیقه هه رو که کسری دید انگار اولین باره می بیندش تو کمدش بود ولی استفاده نکرده بود حال میکرد با خودش هی میپوشید و چون قدش به آینه کنسول نمیرسید میرفت جلوی ویترین و خودشو توی اون نگاه میکرد راستی از وقتی توی این خونه جدیده اومدیم کسری بعد از کمد اسباب بازیهاش فقط سراغ ویترین میره و میره جلوی اون تو آینه ش با خودش حرف میزنه شکلک و ادا اصول درمیاره و هر تغییری رو خودش احساس میکنه میره جلوی اون . پارسال هم از پاساژ ایرانیان که حراج زده بود (قبل از عید) یه کاپشن خیلی خوشگل برای امسالش خریدم خیلی بهش میاد ماه میشه پسرم یه کلاه زمستونی خیلی قشنگ هم دائی داودش از کیش براش آورده بود اونم خیلی دوست داره خلاصه کلاهها و شالگردن و کت و .... شلوارای جینش رو همه رو میپوشید میرفت جلوی ویترین چون دیگه یواش یواش داره عمر شلوارکاش بسر میاد و پاییز دیگه نمیتونه اونارو بپوشه سه شنبه گذشته هم رفتم یه النگوی طلا برای خودم خریدم آخه سر این خونه ای که قراره سازمان بهمون بده و کلی بدهکارشیم تمام خورده طلاها و سکه هامو فروختم فقط سرویس جواهر عروسیم برام مونده که قبل از عید سه میلیون باز میخواستن که برادرم نذاشت سرویسم رو بفروشم و خودش کمکم کرد دستش درد نکنه آره میگفتم سه شنبه گذشته که رفتم دستبند بخرم پولم کم اومد یه النگوی طرح کویت خریدم خیلی زرد رنگه روشم براقه بدک نیست (از ستارخان) بعد هم از یه لباس بچه فروشی هم دو دست لباس پاییزی برای کسری خریدم یکیش سورمه ایه روش عکس پوئه یکیشم طوسیه که روش طرح اسکاچ داره برنگ آبی فیروزه ای خیلی بهش میومدن چون بور و سفیده همه چی به گلم میاد ولی نمیدونم چرا همش چشم میخوره همش میخوره زمین و زخم و زیلی میشه تا یکی میگه چه نازه و .... یا از جایی میفته یا سرش جایی میخوره بهرحال اتفاقی میافته اینه که سپردمش به خدا که خودش حفظش کنه . وقتی داشتم مطلب جدید رونالی جونو میخوندم و کلاه زمستونی اهورا کوچولورو یاد این قضیه افتادمو این پست رو نوشتم. در ضمن کسری تمام اشیاء رو میشناسه شنبه این هفته هم نرفتم سرکار آخه بعد از اینکه جمعه با مامانم او الهام و زهرا و فرشته اینا رفتیم شهروند و فروشگاه جدید هایپر استار خیلی دیر رسیدم خونه پنجشنبه هم که همش کار خونه کرده بودم این بود که اصلا آخر هفته استراحت نکرده بودم کسری هم همش سرفه میکرد و بعد از سرفه هم حالت تهوع بهش دست میداد این بود که اونو بهونه کردم زنگ زدم که کسری حال نداره نرفتم سرکار بعد بعدازظهرش با مامانم رفتیم تجریش امامزاده صالح بعد هم مغازه حبیب رفتم طفلی خیلی سرش شلوغ بود مامانم اولین بار بود که میرفت مغازه حبیب خیلی دلش براش سوخت چون حتی وقت سرخاروندنم نداشت اونم با این زنای تهرون یک بند چونه میزدن و ایراد بنی اسرائیلی میگرفتن مثلا یه خانمی اومد شیرداغ کن بخره یه چیز عجیب میگفت میگفت آقا این شیرداغ کن چرا در نداره بحق چیزای نشنیده آخه مگه شیرداغ کن در داره بعد هم طفلی حبیب رفت برامون آبمیوه خرید کسری داشت در حین چونه زدن و فک زدن یه خانمی آبمیوه شو میخورد و طبق عادت بد جدیدش وقتی نوشیدنی میخوره دیگه دلش نمیخواد اونو میبره داخل سینک ظرفشویی خالی میکنه این بود که اونجا سینکی وجود نداشت رفت دم در مغازه اونو ریخت بیرون خانمه هم کنار در مغازه بود با وجودیکه کسری آبمیوه رو روی اون نریخت (بچم خیلی مودبه) و کنارش رو زمین ریخت خانمه جیغ زد و سر کسری غر زد گفتم خانم لطفا نگران نشین اگه دقت کنید اصلا سمت شما نریخت و به شما هم نپاشید چرا اینطوری میکنید مامانم در جواب من گفت آخه طفلی بچمم از چونه زدنای شما خسته شده بود خواست اعتراضشو اینطوری بیان کنه خانم. نمیدونین که چقد حال کردم . خلاصه بعدشم رفتیم دم مغازه برادرشوهرم و شوهر خواهرشوهرم و .. بعد هم حبیب رو هم با خودمون همراه کردیم و اومدیم خونه آره میخواستم اینو بگم ببخشید خیلی روده درازم آخه میخوام همه چیزو بگم و چیزی از یادم نره رفتیم داخل پاساژ مامانم برای دوتا از دخترخاله هام دو تا پیراهن خرید چون یکیشون پرستو جون که دانشگاه قبول شده اون یکی هم هدی جون که فارغ التحصیل شده بعد جلوی یکی از مغازه ها یه آقایی داشت سیستم کولر مغازه شو باز میکرد از این کولرهای بزرگ آبی که روی پشت بوما هست ؟ کسری تا دید دوید رفت گفت مامان کوله له ؟ گفتم آره یعنی هرچیزی رو که فکرشو بکنین میشناسه و اسمشو میگه حیف یادم نمیمونه بعضی وقتا چیزایی میگه که شاخ درمیارم اسم اشیایی یا اسم یه حالتی رو که حتی خیلی سخته فقط با یک بار شنیدن بعد از یه مدت طولانی تا بهش برمیخوره فراموش نکرده با اولین برخورد نام میبره وروجکیه برای خودش. دوشنبه عروسی پسر همسایه مامانم اینا هممون یعنی همون صاحبخونه قبلیمون دعوت داشتیم یعنی دیشب روز یکشنبه هم بعد از سرکار مامانم و کسری و داود رفتن ساوه اگه گفتین برای چی؟؟؟؟؟ برای ثبت نام برادرم داود تو دانشگاه سراسری ساوه رشته الکترونیک لیسانس قبول شده آخه سالی که من دانشگاه قبول شدم اونم فوق دیپلم الکترونیک قبول شد تو دانشگاه شهرمجلسی اصفهان بعد از اتمامش هم رفت سربازی و بعدشم بلافاصله مشغول کارشد این بود که سخت میتونست قبول شده اما دیگه امسال در کنار کارش کلاس کنکور هم رفت تا بالاخره کاردانی به کارشناسی دانشگاه سراسری قبول شد. پریشب خیلی برام سخت گذشت که کسری رفت ساوه ولی مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشته بود وقتی رفتم خونه بهش گفتم مامانی امشب با عزیز و دائی داود میری ساوه با ماشین دایی داود. تا داداشم زنگ زد باهاش صحبت کنه بهش گفت سلام دائی داود با ماسین دابود بیریم دابه داداشم گفت دابه یعنی چی گفتم میگه ساوه داداشم اونطرف خط غش غش میخندید . مامانم چون پسرش یکی یدونس خیلی روش حساسه کسری هم از هرکی بدش بیاد میگه اهه اولین بار وقتی مادر شوهرم ناراحتش کرد گفت مامان جون اَهه . و چون مامانم به پسرش داود خیلی حساسه تا میخواد صدای مامانم رو دربیاره میگه ماسین دابود اَهه با کشش هم تلفظ میکنه اینطوری میگه اَههُِه مامانم هم برمیگرده میگه مامان جونت اهه باباجون رحیمت اهه خلاصه این وسط هی بهم میپرن و در آخر کسری کوتاه میاد و میگه دابود اوبه مامان جون اهه. خلاصه بچم از الان داره بی ادب میشه باید جلوشو بگیرم دیشبم درست جلوی تالار عروسی تا چشم اینو اون بهش افتاد و ازش تعریف کردن از پله ها افتاد ولی نه اینکه بیاد پایین فقط دوتاپاش رو پله های بالایی بودن و صورتش رو پله پایینی. خلاصه این بود گزارش این یکی دو هفته ببخشید زیادی طولانی شد ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام به دوستای گلم یکسال شد که من با وبلاگ کسری مزاحمتون هستم و مجبورید مطالب من و جوجوطلائی رو بخونین و اینکه حلالم کنید که من تو این یکسال از ابتدا ناراحتیها و گرفتاریهای زندگیم رو فقط براتون گذاشتم و شماروهم اذیت کردم در اصل میشه گفت ابتدا و انتهای مطالب وبلاگ یکسال با ناراحتیهام بود. اما امیدوارم به لطف خدا و دعای شما دوستان عزیز از این به بعد خبرای خوب و خوش و سرشار از خوشبختیم رو براتون به ارمغان بیارم. اولیش اینکه مامانم اینا رفته بودن مشهد دیروز اومدن و من و کسری رفتیم استقبالشون و آوردیمشون خواهرم زهرا هم ناهار درست کرده بود باقالی پلو با گوشت (جاتون خالی) و خستگی مامان اینا دراومد از همه مهمتر اینکه برکات خداوند هنوز پاییز نیومده شروع شده و حسابی برای فصل جدید شهر رو با بارون الهی خونه تکانی داد. و دیگه اینکه دیروز عید فطر و پایان ماه رمضان بود که امیدوارم برای هممون پر از خیر و برکت بوده باشه. عید فطر همگیتون مبارک . شنبه بخاطر نبودن مامان اینا مجبور شدم کسری رو بزارم خونه خواهرم زهرا اونم که عاشق امیررضا کلی حال کرده بود بطوریکه وقتی بعدازظهر رفتم دنبالش میگفت نمیام . روز پنجشنبه گذشته هم من و خواهرم زهرا با ماشین زهرا ماشین شارژی کسری رو بردیم نمایندگی تنگستان چون از اول خریدنش زمانیکه با پدالش میروند فرمونش لاستیکهای جلوشو حرکت نمیداد و طفلی گلم مجبور بود که فقط با کنترل ازش استفاده کنه و من هم وقت نداشتم هم اینکه ماشینش به هیچ عنوان داخل پی کی جا نمیشد باربندهم نداشتم این بود که بالاخره از خاله زهراش خواهش کردم و اون با ماشینش زحمت کشید ماشین رو بردیم . موقع برگشتن هم ماشینش حسابی داغ کرد چون هوا خیلی گرم بود و موقع ظهر بود و ترافیک سنگین درضمن کولر هم گرفته بود این بود که حواسش به دمای موتور نشد و داغ کرد یه آقایی بنده خدا کمک کرد و تا نزدیک خونه اومد اما باز داغ کرد این بود که به مکانیکمون زنگ زدیم گفت باید باطریساز ببینه منم زنگ زدم به باطریساز ماشینم بنده خدا سریع خودشو رسوند هواگیری کرد و رفتیم خونه تا اومدم ماشین کسری رو بزارم خونه و یک بسته سبزی قرمه بدم به زهرا (گفت سبزی قورمه ام تموم شده) در عرض چند ثانیه کسری پرید تو کوچه منم همه چیزو پرت کردم دبدو دنبالش چنان جیغی زدم که فکر کنم رعد و برقهای روزهای اخیر به گرد پاشم نرسن و دویدم تو کوچه به صدای جیغ من زهرا زد رو ترمز و دقیقا کسری پشت ماشین زهرا بود و فاصله شون حتی میلی متر هم نبود فکر کنید من چه حالی داشتم ولی یدونه زدم پشتش و کلی سرش جیغ و ویغ کردم ولی با اینجال مقصر خودم هستم باید شیش دونگ حواسم پیشش باشه بچه طفلی که عقلش نمیرسه خلاصه خدارو شکر میکنم که اتفاقی نیفتاد . امیدوارم خدا حافظ و نگهدار همه بچه ها خصوصا بچه های مادران سهل انگاری چون من باشه. دیگه اینکه بازم عید فطر رو به شما تبریک میگم امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام سریع میرم سر اصل مطلب خواهرشوهرم امسال اواخر اسفندماه رفت مکه و چهارم عیدبرگشتن عیددیدنی و دیدن مکه شون یکی شد و مامان منم بیست و چهارم فروردین رفتن مکه و بخاطر نبودن مامانم و اینکه من بین خونه خواهر و مادرشوهرم بودم اونا هم پس دادن بازدیدمون رو موکول به بعد از برگشتن مامانم کردن و دیگه نیومدن تا الان که شش ماه گذشته. خیلی جالبه که همون روز اول که من برای عیددیدنی مادرشوهرم رفتم برای احترام به برادر شوهر بزرگه عیددیدنی رفتیم بالا ولی اونا هم هنوز نیومدن مادرشوهرم اینا هم چون اگه یادتون باشه از زیر نگهداری کسری در رفتن تشریف بردن مسافرت و اوناهم نیومدن عیددیدنی تا اینکه تو خونه قبلیمون یکبار اومدن که به کسری سربزنن و یکبار قبلش هم نمیدونم همینجوری اومدن که هر دوبارشم من بزور شام نگهشون داشتم و به نوعی عیددیدنی از سرشون باز شد . البته اینم بگم که همسر بنده بزرگترین فرزند و بزرگترین پسر خونوادشونه خیرسرشون. بگذریم . اینا هم باوجود کوتاهی خودشون از وظایفشون طلبکار بودن که من باید دعوتشون کنم اینو بدونینا از سال 88 به اینور عیددیدنی دعوتی شده منم اصلا از این مسخره بازیا خوشم نمیاد آخه مگه خونه برادر رفتن دعوتیه خوب هرکس دوست داره تماس میگیره میاد خونه آدم اما ماه رمضون همونطوریکه میدونین همیشه رسم به دعوت کردن بوده اگه اشتباه میگم بگین اشتباهه. خلاصه از اینهم بگذریم تا رسید به ماه رمضون که من و حبیب دو هفته پیش یعنی پنجشنبه جمعه دوم ماه رمضون رفتیم اصفهان هفته اولش مادرشوهره دعوت کرد هفته دوم رفتیم اصفهان. و اونطور که قبلا براتون گفتم با وجود اطلاع از رفتن ما به اصفهان لیلی خانم جاری حسوده مار افعی زنگ زد برای جمعه دوم مارو دعوت کنه و من بهش گفتم که نیستیم اما عقب نینداخت و بعدشم روز دوشنبش بود که ما فهمیدیم فردای روزیکه ما رفتیم اصفهان سمیه خانم جاری جدیده تشریف فرما شدن و جمعشم که لیلی خانم افطار داده و بعد از شش روز برای کاری که تو اینترنت داشتن مادرشوهره به من زنگ زدو من فهمیدم سمیه اومده منم به لج اونا و اینکه همیشه حبیب رو با اینکه بزرگه از همه کوچیکتر میدونن تصمیم گرفتم توی یه رستوران به خانواده خودم و شوهرم یعنی مادر خواهرها و برادرها افطار و شام بدم که بخاطر دیر مطلع شدن از حضور خانم خانما تمام رستورانها تا آخر ماه رمضون رزرو بودن و فقط بیست و چهارم که امروز باشه جا داشتن و من زنگ زدم سمیه گفت پس فردا یعنی چهارشنبه گذشته برمیگرده اردبیل و منم گفتم اگه اشکال نداره با خانوادش تماس گرفته اجازشو میگیرم که تا سه شنبه بمونن اما قبول نکرد اینم تا اینجا بمونه. چهارشنبه گذشته هم که روز رفتن سمیه خانم بود خواهر شوهرم تماس گرفت که بیاین افطار و رفتیم راستی یه چیز دیگه نمیدونم قبلا بهتون گفتم یا نه که یه شوهر خواهرشوهره خاله زنک فضول نفهم دارم که همه کاره مادرشوهرمه و مراسم خواستگاری بله برون و عقد وحید جان برادرشوهر کوچیکه توی اردبیل فقط با حضور ایشون برگزار شده و ما اصلا روحمون هم خبر نداشت . و از عید به اینور همش دل درد داره که مارو دعوت کنید عقده ای بیچاره روزیم که مامانم سوریه رفته بود و من و کسری خونه مادرشوهرم بودیم توی بازار منو دید و گفت مریم خانم ما از خونه برادرخانمام شروع کردیم شما هم هروقت که فرصت داشتین بخاطر شاغل بودنتون، مارو دعوت کنید بیام خونتون برای شام دور هم باشیم و یه قرمه سبزی بزارین ماه رمضونم نزدیکه و ثوابم داره حالا شما بودین چی میگفتین ببخشید خیلی خیلی ببخشید مردیکه از عید به اینور نیومده بازدیدمونم پس نداده تازه انتظار داره که دعوت بشه اونم تازه مثلا بقول خودش به خودمون واگذار کرده ولی وقت هم تعیین میکنه که ماه رمضون باشه اون شبم که برای افطار دعوتمون کردن (چهارشنبه) سر سفره میگه ما که خواستیم ساده برگزار بشه فقط جوجه درست کردیم مریم خانم نوبت خونه شما خواستین که افطار بدین شما هم یه مدل غذا بزارین خدائیش شما بودین چیکار میکردین بعدشم یکشنبه خسته و کوفته از سرکار رفتم خونه مامانم آخه هرشب افطار خونه مامانم هستم چون حبیب ساعت ده و نیم میاد خونه برای شام هم میرم خونه اکثر اوقات هم باز یا حبیب میاد خونه مامان یا مامان شاممون رو هم میده چون میبینه چقدر بیحالم . اونوقت همین یکشنبه تا رسیدم خونه دیدم تلفن زنگ زد و شماره مادرشوهرم رو دیدم و گفتم خدا بدادم برسه که حتما باز یه فیلم دیگه در پیشه خیلی هم بدحال بودم و حال صحبت کردن نداشتم سرگیجه و بیجون زنگ زدن مادره شوهره : علی آقا (شوهر خواهرشوهره) میگن مریم خانم تو این هفته هر روز که فرصت دارن میایم افطار (تا اونجا که من مطلع هستم افطار دعوتیه). - : گفتم من فقط پنجشنبه و جمعه فرصت دارم - : آخه جمعه لیلی جون خونه عموشون دعوت دارن - : خوب یه روز دیگه هم لیلی جونتون رو دعوت میکنم تشریف فرما شن بعد از شش ماه. - : پنجشنبه باشه که هممون باشیم . (موقعیکه لیلی جون میدونست ما نیستیم زبون نداشت بگه حبیب اینا نیستن یه روز دیگه بنداز حالا من مردم و بلند نشدم ولی حالا که لیلی جون نیتسن همه باید بمیرن. - : متأسفم منم پنجشنبه خونه خواهرم فرشته دعوت دارم (به لج لیلی دروغ گفتم چون اصلا ما دعوت نبودیم). - چهارشنبه چطور؟ - بازم شرمنده که من چهارشنبه سرکارم و نمیتونم همون جمعه. - نه آخه جمعه هممون دعوتیم . (تا قبل از این فقط لیلی جون دعوت بودن اما حالا همشون) - اشکالی نداره مامان جون (جونت دربیاد) هفته دیگه خودم دعوتتون میکنم - نه دیگه ما میخواستیم ماه رمضون بیایم دیگه بعدشو هروقت خواستیم خودمون سرمیزنیم. شما بودین چیکار میکردین بعدشم خداحافظی کردیم . حالا مامانم اینا به من میگن مقصر تویی اگه اونا بدن تو خوب باش آخه چقدر تا چه حد هرچیزی هم حدی داره اونوقت به آدم میگن حالو یه چیز دیگه میگم خودتون قضاوت کنید و من دیگه حرفی ندارم 1. خونه مادرشوهره که افطار رفتیم من لیلی خواهرشوهرم مریم همه دعوت بودیم سه تائیمونم روی مبل نشسته بودیم مادرشوهرم ظرف میوه بزرگی رو آورد و گفت : لیلی جون چی میخوری بزارم : کوفت و درد براش گذاشت مریم جون چی میخوری برات بزارم : (مریم خواهرشوهرم هم اسم منه) به اونم کوفت و دردشو داد بعد برگشته به من میگه مریم بیا بشین هرچی میخوای بردار. 2. چهارشنبه هم خونه خواهرشوهره علی شوهرش به لیلی سمیه و یکی دیگه از دوستای فامیلیشون که اوناهم دعوت بودن میز عسلی گذاشت و رفت از تو ظرف میوه روی میزناهارخوری میوه چید آورد گذاشت جلوشون بعد گفت برای شما که عسلی نذاشتیم میوه تونم اونجا رومیزه بردارین . روی میز لیلی و ... ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام با ماه مبارک رمضان چطورید؟ امیدوارم خدا از همه قبول کنه من یکی دو روز مونده به سفر یکروز صبح حالت تهوع گرفتم و نزدیک ظهر از همکاران پرسیدم گفتن روزم باطله و تا ساعت دو که برم خونه روزه دار بودم به اجبار و تا رسیدم خونه مامانم یه بامیه زدم تو رگ و چشمتون روز بد نبینه که مامانم حسابی حالمو گرفت و گفت چرا روزتو خوردی گفتم حالم بدشده و ... گفت همه بهونس از قصد که نبوده باید میگرفتی گفتم بابا از این و اون سوال کردم از امام جماعت اداره پرسیدم گفت باطله و خلاصه کلی طول و تفصیل و .. که نه اشتباه کردی بعدم رفتم خونه و با کسری لالا ولی با اینحال چیزی نخوردم فقط یه بستنی مال کسری بود که بستنی معجون هم بود و کسری جون دخلش رو نیاورده بود و خودم حسابشو رسیدم بعدهم خوابیدیم و نزدیک اذان مامان گفت پاشو بیا افطار گفتم منکه روزه نیستم گفت میگم پاشو بیا خواهرت زهرا هم اینجاست رفتیم اونجا شام هم تلپ شدیم و فرداش سه شنبه ساعت یک نیمه شب حرکت بسوی اصفهان خواهرم زهرا هم گفت که حیف نیستید برای پنجشنبه مامان اینا و خواهرها رو دعوت کردم افطار . گفتم باید میذاشتی من نباشم بعد دعوت کنی؟ خوش بگذره. یکم رفت تو فکر و بعدش دیدم گفت که مهمونی پنجشنبه رو کنسل کردم و شب رفتنتون افطار تشریف بیارید منم کلی ذوق که سه شنبه بعد از سرکار میرم خونه به کارام میرسم و خونه رو تمیز میکنم و ... که وقتی از سفر برگشتم خستگی تو تنم نمونه . دوشنبه جاری خانم لیلی جان جان با خونه تماس گرفته بودن و من خونه مامانم بودم (نزدیک افطار) که مارو برای جمعه افطار دعوت کنن خوبه همشون میدونستن ما قراره بریم اصفهان بعد به حبیب زنگ میزنه و سراغ منو میگیره و اونم میگه ما نیستیم بعد میگه شاید حالا تا جمعه برگشتیم جدیداً برنامه رفت و برگشت مردمو اینو اون مثل اینکه تنظیم میفرمایند بعد حبیب به من خبر داد گفتم خوب عروسی نیست که تالار از قبل رزرو شده باشه میتونن بندازن یه روز دیگه که ما هم باشیم خوبه همشون میدونستن ما نیستیم حبیب جونم فرمودن خوب اینکه چیزی نیست حالا که اینطوری کردن ما هم نمیریم گفتم زحمت میکشید اینقد به دوگوله تون فشار میارین اینکه طبیعیه ما جمعه برمیگردیم و به افطارشون بخواهیم هم نمیرسیم شما خیلی لطف دارین لطفا به ننه جونتون بفرمائید که ایشون چرا اینطور کردن میتونستن کنسل کرده یک روز دیگه بندازن اگه لیلی هم نمیدونست مامان جونتون که خبرداشتن و تو یه خونه با هم تشریف دارن. خلاصه خانم لیلی خودش باز زنگ زد گفتم نیستیم گفت شاید رسیدید گفتم اگه رسیدیم چشم درغیر اینصورت شرمنده. خلاصه یکی به نفع من شد چون خواهرم زهرا افطارش رو کنسل کرد اما جاریه نه و این چیو نشون میده اینکه اصلا مهم نبوده که ما باشیم یا نه فقط برای ظاهر قضیه که مارم گفتن مسئولیت رو از گردنشون باز کردن. خلاصه دوشنبه تا دیروقت کار داشتم فقط یه چمدون جوجوطلایی لباس و خرت و پرت داشت آخه چون بچه حساسه مجبوری شامپو ها و لیف مخصوصش رو برداری فقط باندازه یک ساک کوچولو لوازم بهداشتیمون بود این بود که بجای ساک چمدون برداشتم و تمام لباسهای کسری رو اتو کشیده و داخل چمدون گذاشتم سه تا مانتو برای خودم سه چهاردست لباس برای خودم دوتا کفش و یه صندل راحتی برای خونه و دو دست لباس (اووه چقد زیاد) برای حبیب بعدش دلم سوخت دوتا تیشرت و یک پیراهن دیگه براش برداشتم خلاصه ساعت 2 نیمه شب بود که دیدم حبیب بیدار شد گفت تو هنوز بیداری؟ گفتم دارم زحمات شمارو کم میکنم بعد هم خوابیدیم صبح رفتم سرکار ساعت دو و نیم سه بعدازظهر از اداره اومدم بیرون رفتم خونه به کارام رسیدم و خونه رو مثل دسته گل کردم آهان راستی روز قبل علاوه بر اتو کشی و ... کل خونه رو هم گردگیری کردم و درحین اینکار شام هم درست کردم حیاط رو هم شسته بودم فقط جاروبرقی مونده بود خیلی حال کردم آخه سه شنبه فقط جاروبرقی کردم گردگیری و شستن حیاط و دستشویی روز قبل خیلی منو جلو انداخت بعد حبیب هم اومد رفت اصلاح و منم جاروم تموم شده بعد رفتم حموم و بعد اتوی لباس حضرت آقا و بعد حاضر شدم رفتیم خونه زهرا خاله کسری . خود کسری هم با خاله فرشته و مامانم اینا رفته بودن و من از صبح ندیده بودمش چمدان را گذاشتیم داخل ماشین کلیه زباله هارم بردیم بیرون و ... رفتیم افطار خیلی خوش گذشت تموم خواهرها یعنی خواهرم معصومه و فرشته هم بودن و از معصومه سوغات مشهد گرفتم و بعد از افطار و شام کمی خوش و بش کرده و چون بلیط برای ساعت 1 نیمه شب بود کلی وقت داشتیم راستی نگفتم قرار بود با اتوبوس از ترمینال آرژانتین بریم میتونستیم با هواپیما هم بریم اما من دوست داشتم با اتوبوس بریم آخه هم میترسیدم با هواپیما بریم هم با اتوبوس بیشتر حال میداد برادرم داود هم گفته بود که تو مالزی یکسری اتوبوسهای خیلی خوب بوده که تو ایران هم اومده و منم اونارو رزرو کرده بودم فاصله صندلی ما با صندلی جلو و عقب خیلی زیاد بود میتونستی دراز بکشی تازه زیر پاهاتم صندلی تشک دار بود خیلی راحت و خوب بود بجای اینکه تو هر ردیف 4 صندلی باشه 3 صندلی بود خلاصه خیلی حال داشت. بهمین خاطر با آقای صمدیان معاون تره بار میدون سهروردی هماهنگ کردم ماشینمو ببرم اونجا بعد از اونجا آژانس گرفتیم برای ترمینال آرژانتین مامانم اینا هم مارو از زیر قرآن رد کردن و پشتمون آب پاشیدن. دوباره فکرهای منفی مدام میومد تو سرم همش فکر میکردم نکنه اتفاقی برامون بیفته نکنه تصادف کنیم نکنه بمیرم همش میگفتم اگه هم اتفاقی افتاد برای کسری چیزی نشه همش میگفتم نکنه یه موقع تو اصفهان برای کسری اتفاقی بیفته. خلاصه رفتیم ماشینو بزارم تره بار دیدم در پارکینگش بازه نگهبان اومد حسابی هم بنده خدا تحویل گرفت بردم ماشینو پارک کردم حبیب هم آژانس گرفت رفتیم ترمینال یکساعت زود رسیدم رفتیم اتاق انتظار داشت سریال جومونگ میداد کمی نگاه کردیم بعد حبیب رفت بیرون گفتم بریم برای کسری خوراکی بخریم دیدیم تو ترمینال برای بچه ها وسایل بازی هست کسری رفت اونجا سر سره ای که داشت بصورت مارپیچ بود فسقلی مثل قرقی میدوید سر میخورد حال میکرد و میخندید بعد گفتم بریم دستامونو بشوریم و کسری هم ببخشید جیش کنه که هرکاری کردیم نیومد من و حبیب هم الکی باهاش خداحافظی کردیم گفتیم شاید دنبالمون بیاد انگار نه انگار تازه با ما بای بای میکرد بعد که کمی رفتیم قایم شدیم دیدیم دنبالمون داره میاد تو قسمت ماشین رو که حبیب پرید بزور گرفتش آقارو آخه عادتشه وقتی دنبالشی برعکس میشه و با سرعت میدوه طوریکه بزور بهش میرسی براشم مهم نیست خیابونه یا نه. رفتیم دستشویی و آماده شدیم اومدیم دیدیم نزدیک یک نیمه شبه و رفتیم جایگاه 4 گفتن یک نیمه شب اصفهان داره حرکت میکنه نفهمیدم کی اونهمه مسافر سوار شدن گفتن که فقط منتظر ما بودن تا سوار شدیم حرکت کردن و بلافاصله به هر نفر یک پکیج خوراکی دادن که کسری مهلت نداد انگار تا حالا خوراکی نخورده شکمو بعد از چند دقیقه هم دیدم دمرو رو صندلی خوابش برده صندلیاش خیلی راحت بودن کاملا باز میشدند اما چون کسری دمرو بود مجبور شدم سرش رو رو پام بخوابونم منم که تا دلتون بخواد براش فقط تاپ و شلوارک برداشته بودم و داخل اتوبوس حسابی خنک بود مخصوصا که نیمه شب بود و جاده اصفهان تقریبا کویریه این بود که مانتومو انداختم رو کسری و اونم خیلی ملس لالا کرد خوبیه اتوبوسش این بود که داخلش دماسنج دیجیتال داشت که به محض بالا و پایین شدن دمای داخل راننده سریع تغییر لازم رو روی کولر انجام میداد و اصلا هم ماشینش سرو صدا نداشت انگار داخل تخت اتاق خوابت خوابیدی ساعت شش و ده پانزده دقیقه رسیدیم اصفهان یه ماشین دربست گرفتیم خانه اصفهان چون دایی حبیب همافره سابقه الان نمیدونم درجش چی میشه مال هوانیروز و توی خونه سازمانیای امریکائیها زندگی میکنن خونه هاشون فوق العاده بزرگ و شیکه و وسط باغچه س با وجودیکه حبیب جان تو اصفهان درس خونده و زندگی کرده آقا آدرس دائیشو بلد نبود زمانیکه برادرم داود دانشجو بود و اونجا میرفت من با مامانم رفتیم که برادرم خونه بگیره (خوابگاه دانشجوئی) همانموقع یعنی سال 78 یادم بود که اسم محل دائی حبیب خانه اصفهانه و خیابون گلخونه اما همسر گرامی که چندسالی نیست که از اصفهان به تهران اومدن یادش رفته بود . دیگه خلاصه میگم در کل بد نبود ولی زندایی و بچه های دائی حبیب فوق العاده زرنگ و مهمان نواز بودن ساعت 12 ظهر از خواب بیدار میشدن و ما رو که ساعتها بیدار بودیم با بهت نگاه میکردن و میگفتن راستی شما صبحانه خوردین ناهار چی میخورین خواستین تو یخچال فلان چیز و ... هست فقط روز اول جلومون صبحانه گذ اشتن بقیش انگار رفته بودیم هتل البته هتلی که خدمات رسانی نداره و خودت باید کاراتو بکنی خودتون ناهار گرم کنین و .... خلاصه خونشون که بازار شام پرده هاشونو فکر کنم از زمان بعد از انقلاب که امریکائیها رفته بودن نه عوض شده بود و نه رنگ آب و مواد شوینده دیده بود فرشهاشونم که فکر کنم زمان ناصرالدین شاه که روش نون خورده بودن از بقایای نونه بود خلاصه بساطی بود بس متشنج و حالم داشت بهم میخورد وقتی ساعت دوازه بیدار میشدن مثل ساعت کوکی نهایتا یک ساعت بیدار بودن بعد همه شون مثل مرغ میرفتن تو اتاقاشون و دوباره کپه لالا. سه تا هم اتاق خواب داشتن که یکیش به ما و وسایلمون اختصاص داشت کلی هم مرغ و خروس داشتن که کسری همش حال میکرد ساعت نزدیک سه بعدازظره روز چهارشنبه 11/6/88 که اولین روز حضورمون بود و ناهار به ما چلومرغ شرتی پرتی دادن خوردیم دائیشون مارو رسوندن برای کاری که داشتیم و درشمن بیچاره بچم خوابش برده بود بعد هم تشریف بردن کسری هم تو ماشین خوابش برده بود چون هر روز ساعت سه و نیم چهار بعدازظهر وقت خوابشه فکرشو بکنین تو ظل آفتاب و تو اون گرمای تابستون حبیب بیچاره بچه بغل تو خیابونای اصفهان چه وضعیه سه تا ماشین جلوی خونه دائی حبیب بود که دوتاش مال خودش بود یکیش مال دختر دامادش نکردن سوئیچ یکیشو بدن بریم دنبال کارمون البته نه اینکه فکر کنید توقع ما زیاده نه اما چون خودشون وقتی میان تهران دربست یک هفته خونه مامان من که دخترعموشونه تلپن بعد هم خونه مادرشوهره بیچاره تلپ میشن و حسابی حال میکنن و مدل به مدل غذا و رسیدگی میشه بهشون و .. بگذریم ما هم رفتیم کمی گشتیم نزدیک افطار برگشتیم شام لوبیا پلو داشتن و بعد از خوردن شام ظرفهاشو شستم که دینی به گردنم نباشه البته صبح و ظهر هم ظرفاشو خودم شستم و آشپزخونه شونو تمیز کردم و دخترهای ... گنده شون و خود زندائیه فقط صبح تا شب فقط خواب بودن. فکر کنم به اون حدیثه که تو ماه رمضون خواب هم عبادته خیلی اعتقاد داشتن. خلاصه بعد از افطار هم باز میرفتن میخوابیدن و بعد دیگه من از حبیب سرماخوردگی گرفتم دارو خوردم رفتم خوابیدم فرداشم بعدازظهر ساعت شش و نیم هفت بعدازظهر رفتیم تا دوازه شب کلی حال کردیم آخه صبحش دیر پاشدیم چون مریض احوال بودیم و دارومون خواب آور بود خونه هه هم که دیگه هیچی زمان میخوابید تو اونجا . بعد کلی گز و سوغاتی خریدیم برای همه خواهرها و مادرها و برادرشوهرها گز برای مادرها علاوه بر گز یه بشقاب قلم کاری شده مسی که روش رنگ آمیزی هم داشت خیلی خیلی خوشگل بود بتونم یادم باشه عکسشو میذارم اینکارا جدید بود و تمام مغازه های میدون امام پر بود از اینکارا از سینی و زیر لیوانی و گلاب پاش و گلدون و همه چیز یه سرمه دون چوبی خوشگل طراحی شده هم حبیب برای الهام خرید. بعد هم اومدیم کنار خیابون آویزون ماشین که یکدفعه یه آقایی با زن و دخترش نگه داشت و گفتیم دروازه دولت برد بعد گفت من تا دروازه تهران هم میرم گفتیم لطفا مارم برسونین گفت کجا میخواین برین گفتیم خانه اصفهان خونه سازمانیهای هوانیروز گفت میبرمتون نمیدونین حالی کردیما بس عظیم تا سر خیابونشون برد و کرایه هم نگرفت خیلی تعجب داشت اونم تو اصفهان ./ بعدشم صبح جمعه کسرا داشت از گرسنگی غش میکرد حبیب رو فرستادم داخل شهر براش شیر و کیک خردید بچم صبحانه خورد آخه داخل خانه سازمانیها آنچنان مغازه ای نیست باید خیلی طی مسیر کنی تا یه سوپری ببینی. ولی درکل به خودمون خوش گذشت و خستگیمونم در رفت. ساعت نزدیک 4 بعدازظهر هم که دایی جون حبیب قبل از اینکه خودمون اقدام کنیم لطف نموده زنگ زدن آژانس برای ترمینال کاوه بعد هم خداحافظی کردیم و موقع خداحافظی دایی حبیب زن و دو دختر و دو پسرش رو هم بیدار کرد که خداحافظی کنیم بعد هم راه افتادیم رسیدیم ترمینال که ساعت حرکتمون بجای پنج شده بود پنچ و نیم آخه میدونین گفتن مسافرهای ساعت پنج تهران اصفهان سوار شن جلوی ترمینال همسفر حبیب جونم چون من کسری رو برده بودم جیش بگیرم لطف نموده رفته بودن چمدونو گذاشته بودن داخل باربری اتوبوس وقتی اومدم دیدم میگه بدو ماشین داره میره اومدم سواربشم رو پله اول گفتم آقا ماشین ما مان بود اما این اسکانیاست گفت مگه ساعت پنچ نبودین گفتم بله رزرو هم شده اما ماشین ما مانه نه اسکانیا گفت نه همینه گفتم آقا ما مبلغی بیش از هزینه اسکانیا پرداخت کردیم داشت مارو میپیچوند که یکی دیگه از داخل دفتر همسفر اومد پرسید اسمتون منم گفتم حاجی آقایی گفت نه خانوم ساعت حرکت شما پنج و سی دقیقه شده گفتم چرا ؟ گفتم تأخیر خورده همسری عصبانی شد گفت مگه نمی بینید بچه کوچیک دارم میمردین تماس بگیرین؟ خلاصه دیگه حتی ده دقیقه هم نشد که ماشین مان اومد حالا بگم موقعی که خواستیم از اولین پله اسکانیا بیایم پایین کسری رو مگه میشد بیاریش پایین جیغ و هوار که میخوام ماشین گنگه سوار شم بزور کشون کشون آوردیمش پایین های های گریه میکرد انگار یه فصل کتک خورده خلاصه گفتم این اخه بیا یه ماشین خوشگل سوار شو که دیگه راضی شد و سوار که شد سریع رفت نشست رو صندلیش یه لم حسابی هم داد فقط ایکاش بودین میدیدن البته من گیچ قبل از رفتن به مسافرت کلیه عکسهای گوشیمو ریختم تو سی دی بعد توی اصفهان به خیال اینکه همش تو سی دی هست کلیه عکسها و فیلمهارو پاک کردم اما غافل از اینکه عکسها و فیلمهای اصفهان هم پرید. فقط به یه چیز امیدوارم اینکه ببرم پیش داداش مهرداد یعنی آقای خطیبی که از همکارای کامپیوترمه و متولد 60 خیلی هم مخ کامپیوتره میگه نرم افزاری هست که اطلاعات پاک شده رو برمیگردونه ببینم میشه یا نه اگه برگشت این یه مورد رو قول میدم که حداقل یکی از عکسارو بزارم قول میدم. برگشتیم ترمینال و ماشین گرفتیم دم تره بار راستی یه چیزی مجبور شدم کسری رو تو ماشین پنبه ریز کنم چرا چون تو روز میومدیم و نهایتا یکی دو بار بیشتر ماشین نگه نمیداشت حالا اگه جیش بود چیزی نبود اما برای بعدی (با عرض معذرت) نمیشد تو بیابون نگهداشت که این بود که حاجی رو پنبه ریز کرده و اونقد بچه خوبیه که هر سری که جیش داد تو ماشین هوار میزد مامایی حیشه جیشه و من میگفتم اشکالی نداره تو پنبه ریزت جیش کن بعد چند ثانیه میپرسیدم جیش کردی؟ میگفت آره خیلی با لحن بامزه بعدشم خداروشکر آخرهای سفر بعدی رو انجام داد و توی ترمینال دوباره رفتیم دستشویی بعد دیگه از دلم نیومد همونجا همه لباساشو عوض کردم ساعت یازده و نیم شب رسیدیم خواستیم بریم ماشین بگیریم برای تره بار سهروردی که کسری عقب گرد کرد ده بدو که میخوام ماشین گنگه سوار شم که با تلاش و تقلای فراوان بهش رسیدم و برش گردوندم بعدم رفتیم تره بار ماشینو برداشتیم و رفتیم رستوران شام خوردیم و بعد هم اومدیم خونه لالا و ... .. ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط مریم| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ